پشت غبار ذهنی ام ، سحرگاه بود . در خانه ی من نشسته بود ؛ کتابی را روی پاهایش گذاشته بود و می خواند. یک تتو هم زده بود انگار همیشه آرزویش را داشت راستش هیچ وقت برای من مهم نبود ، پرسیده بود اما گفته بودم من دوست ندارم تو اگر می خواهی بزن راجب طرحش هم یادم نمیاد سکوت کرده بودم یا چی...
اما یک بار برایش طرحی از پرنده های از قفس پریده فرستاده بودم !
در نهایت نفهمیدم طرح تتو چه بود ! هر چه که بود هنوزم برایم مهم نبود! برای این که حتی یک لحظه ام به موضوع اهمیت ندهم ، مثل فنر از جایم پریدم گیج بودم ، به خودم که آمدم روی بالش نشسته بودم و یک سیگار گیرانده بودم به جایی که توهمش را دیده بودم خیره شده بودم
و به این فکر می کردم من فقط زخمی ام ... زخمی عمیق از نقشی که در زندگی ام به عهده داشت. من دلتنگ چیزی نیستم و تنهایی تنها پناهم است ...
اگر این کابوس ها نبودند زندگی بهتری داشتم
پ ن :
شصت روز پشت هم ورزش کردم
دیشب خوب توانستم جلوی خودم را بگیرم خوشحالم
برچسب:
نویسنده: notesofdeadman